تبليغاتX
فقط خودم و خودت

فقط خودم و خودت

آفتاب بر زخم های ما مرهم میگذارد/امیدوارم نوشتن نیز با دل من چنین کند


هیچ وقت به یاد ندارم تو این 19 سال زندگیم سال تحویل با بعض و چشمانی برق زده و دلی شکسته آغاز کنم روز عید انقدر

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

گریه کنم !!!

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 15:58 توسط خودم| |

                بگذارید   که   از   خانه   به    میخانه   روم


                             گاهی   از     تنگدلی   در   پی    پیمانه    روم


                بگذارید    من   گم     شده   لیلا      گاهی


                               همچو   مجنون به   هوای   دل   دیوانه   روم 


          گاه        گاهی      بگذارید      بر      همنفسان


                               بهر   تسکین   دل   سوخته   مستانه   روم


        دلم   از   صحبت   و  دمسردی  خویشان   بگرفت 


                                     بگذارید     زمانی    بر     بیگانه       روم


         بگذارید  اگر   هم  ز حقیقت  سخنی است


                                 من   بی حوصله   در  قالب   افسانه  روم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:15 توسط خودم| |

من از خدا خواستم تا از درد ها  آزادم سازد


خدا گفت : نه


درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:19 توسط خودم| |

دکترم رو خیلی دوسش دارم!

یک آدم مومن و بسیار محجوب و دلسوز و و به معنای دقیق کلمه انسان!

بنده ی خدا یه نگاه به من میکرد یه نگاه به جواب ام آر آی :))

هی نگاه میکرد و هی منم سرم انداخته بودم پایین!

میدونستم میخواس چی بگه و فقط لبخند میزدم :)))

هی هم میگفت 19 ساله 19 ساله!!

اصن ی وضی:)

خلاصه که بسیار بسیار بسیار  دکتر خوبیه :)

اسمش غلامرضا فرزانگان!

مطبش هم خ شریعتی بالاتر از دوراهی قلهک!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 13:36 توسط خودم| |

این روزا بیشتر از یه ربع نباید رو صندلی بشینم اما حیفم اومد از تجربه ای که دیشب داشتم اینجا ننویسم

تجربه ای که به نظرم خیلی خوب بود

نمیدونم تا حالا ام آر آی دادید یا نه؟

منکه برای اولین بارم رفتم خیلی خوب بود!!!

و قبلش نفسم بهم زنگ زده بود راهنماییم کرد!!!یه جورایی تقلب رسوند اما ای کاش چیزی نمیگفت تا خودم یه هو باهاش مواجه میشدم!!ً!

دقیقا وقتی داخل تونل میشی یاد شب اول قبرت میفتی انقدر که تنگه و برای یه مدتی تقریبا یه ربع اونجا خودتی و خدای خودت!!!

منتها این تونل یک دهم قبر هم نیست !!!

قبر خیلی تنگ تر از این حرفاس!

تاریکه تاریکه!

و تو برای همیشه تنهایی...

و البته فکر کنم دهنت هم قفل میشه!!!

خلاصه که خدا عاقبت هممون به خیر کنه و انشالله شب اول قبر خوبی داشته باشیم هممون



نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 18:22 توسط خودم| |

میدونید چیه؟؟؟

بعضی اوقات خیلی دلم میخواد بگیرم محکم بکوبونمش به دیوار!!!!!!!!!

خواهرمو میگم!!!

با اینکه خیلی خیلی دوسش دارم اما احساس میکنم که این دوست داشتن زیاد داره به ضررش تموم میشه!!!

و خیلی خیلی خیلی گستاخ و بی ادب و عصبی و... شده!

و اصلا بلد نیست با منی که بزرگتر از خودشم چی جوری صحبت کنه! چه جوری در خواستش بیان کنه و ...

فکر میکنه خیلی حالیشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حرف زدن عادیش داده!!!

جرات نداری بهش خیلی حرفارو بزنی

و ...

خلاصه اخیرا خیلی رو اعصابم داره رژه میره

علی رغم میل باطنیم منم میخوام بدجور تنبیه اش کنم!!!!!

خیلی براش سنگینه وقتی باهاش اصلا حرف نمیزنم و محلش نمیذارم..

لذا از امروز تا اطلاع ثانوی باهاش قهرم

دوستان خوشحال میشم اگه نکته ای به ذهنتون میرسه برای برخورد با چنین خواهر پررو و گستاخی بگید!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 19:55 توسط خودم| |

بله! امروزم مثل همیشه به سختی ساعت 7 و نیم پاشدیم رفتیم دانشگاه...

اصن ی وضی... صبح های زمستون از رختخواب بلند شدن بسی شکنجه اس...

بگذریم گویا امروزم ولنتاین بود :) اولین نفری که صبح اول صبح بهم اس داد و و لنتاین تبریک گفت عمه ام بود !

بعدش دوستم سر کلاس یه کارت تبریک داد که نوشته بود: امروز ولنتاینه! به من و تو هیچ ربطی نداره! رفاقتمونو عشقه :)))

کلی خندیدم خیلی خوشم اومد! کلا این رفیقم با همه ی رفیقام یه فرق اساسی داره!رفیق ابدیمه!

خواستگارش ازش میپرسه چندتا دوست داری؟ میگه خیلی ولی فقط یکیش دوست واقعیمه!!! منم دقیقا چنین حسی رو بهش دارم! البته نه اینکه بقیه دوستام دوست واقعی نیستن ها ! نه! خداروشکر من دوست های خیلی خیلی خیلی خوبی دارم! تو دنیا فکر نکنم بتونم دیگه لنگشون رو پیدا کنم! اما اصلا قضیه شکل گرفتن دوستی من و طهورا خیلی خیلی خاص بود! و خیلی خیلی خیلی خاص ادامه پیدا کرد! یعنی ما سال سوم دبیرستان برفاقتمون شکل گرفت! سال پیش دانشگاهی کنار هم نبودیم ! اما دانشگاه باهم یک جا و یک رشته قبول شدیم!!!رتبمون باهم 8 تا فاصله داشت! من 932 شدم طهورا 940!

بگذریم داشتم از ولنتاین میگفتم! خلاصه منم در جواب یکی از زن عموهام!(فاطمه)همین رو گفتم و علامت شوخی و خنده هم گذاشتم فکر نمیکردم که مثلا بد برداشت کنه! ولی گویا باید خیلی بیشتر ازین احتیاط کنم آخه در جوابم یک طومار نوشت که:

عزیزم ولنتاین فقط مخصوص دوست دختر دوست پسرا نیست! 14 فبریه روز عشقه! به هرکی که دوسش داری تبریک میگی مثل بابا مامان خواهرت و شایدهم من!!!و میتونی براشون کادو بگیری!! اگه یادت باشه من دوسال پشت هم برات کادو گرفتم!یادته؟؟؟!!!! 

آقا منو میگی!!! هنگه هنگ بودم! هرچیزی رو انتظار داشتم جز این!البته جوابشو دادم و قضیه رو حلش کردم! ولی کلا افراد امروز منو با اس هایی که در جوابم میدادن غافلگیر کردن! به اون یکی دوستم که دوسش دارم همین متن رو دادم! در جوابی چیزی گفت که شاخام داشت درمیومد!! نه به ج زن عموم نه به جواب ایشون!!! ایشون گفتن: چرا ربط نداره؟؟؟ آی لاو یو با چندین علامت بوس و..بسی خوشمان آمد!! اصن ی وضی!

کلا ماجراها داشتیم با این ولنتاین امروز! جالب بود! مامانمم تا اومدم برگشت بهم گفت ولنتاینت مبارک :) ازین تبریک از همه ی تبریک ها بیشتر حال کردم!!!

بگذریم داشتم از امروز میگفتم که تو ولنتاین گیر کردیم!  خلاصه امروز سر کلاس استاد برگشت گفت مثلا خانوم گوگوش میبینید؟چقدر چهره اش جوون نگه داشته؟ با هزار تا عمل و .. !!! مرده بودیم از خنده! یکی از بچه ها گفت نه استاد بیارید باهم ببینیم :)))

عرضم به حضورتون بعد از اتمام کلاس به اتفاق دوستان رفتیم سلف! هرچند من سیر سیر بودم!اما دوستان گشنشون بود! خلاصه رفتیم و خداروشکر که من سیر بودم! یک خورشت کرفس بد مزه ای بود که نگو! منکه هیچ وقت نمک داشتن یا نداشتن متوجه نمیشم ببین چقدر افتضاح بود که منن فهمیدم!حالا نمک که خوبه! روغن خورشت اومده بود بالا! قشنگ تابلو بود که آب ریختن توش!! اصن یه وضی! و بازم خداروشکر که دوستم با من هم سفره شده بود ! هرچند کم خورد اما بازم خوبه که یه شریک داشتم وگرنه همه ی اون غذا اسراف میشد!

هرچند بازم آخرش چندتا قاشق موند ولی ... بگذریم نتیجه گرفتم که هیچ وقت دیگه وقتی خورش میدن نگیرم و خورشت رو به زرشک پلو با مرغ ترجیح ندم!!!

داشتم میگفتم! ناهار و خوردیم و یکی از دوستام اسمش مریمه! گفت خیلی دستت خیره( مثلا داشت مقدمه چینی میکرد که خواسته اش رو بگه) گفتم خوب بقیه اش منظورت چیه؟اعطیه گفت که میخواد بگه بری آب بیاری! آخه یه چند بار که خودم رفته بودم آب بخورم برای هر 5 تاشون گاهی هم 6 تاشون! آب میاوردم!

امروزم گفت که برم آب بیارم! منم همین طوری فی البداهه گفتم چه توفیقی ازین بهتر!!!!
(کلا ساقی شدن رو دوست دارم!) لذا مثل همیشه چندتا لیوان آب گرفتم دستم اوردم! دوباره بعد از 5 دقیقه مریم گفت: کیفمو میدی؟؟؟ عطیه گفت نده داره ازت سو استفاده میکنه!! خر که نبودم متوجه شدم داره سر به سرم میذاره!(کلا محل کارش رو مخ دیگرانه!! :) با خنده بهش دادم!!! اونم گفت:منم هروقت کاری داشت براش انجام میدم! گفتم: من ازت توقعی ندارم :))) کلا کل کلی بودا! که با این حرف من تموم شد! آخه منم باید میرفتم تا جزوه آمار رو از برادر مورچه که واسمون کپی گرفته بود بگیرم! بنده خدا واقعا دمش گرم! کپی رنگی گرفته بود تا راحت و خوب بتونیم متوجه جزوه اش شیم! واقعا موووووورچه اس :)

البته سبب خیرم شد! آخه گفت بشینم بخونم تا اگر جاییش مشکلی هست یا نفهمیدم تا شروع کلاس بعدی ازش بپرسم! که ای کاش نمیپرسیدم!!! آخه بنده خدا خودش هم نتونس درست و کامل جواب بده!!!

از همه ی اینا که بگذریم دوباره میرسیم به خواب!!! فکر کنم یه یه ربعی سر کلاس جامعه شناسی شهری خوابیدم :)))

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:56 توسط خودم| |

آدم دانشگاه نمیره چقدر اعصابش آرومه!

نه دیروز نه امروز نرفتم دانشگاه! امروز که گفتن هیچ کدوم از استادا نیستن دیروزم که خودم نرفتم!

آخه داشتم خستگی راهپیمایی در میکردم!

یعنی اصلا نای راه رفتن نداشتم!فکر بالا رفتن از پله های دانشگامون خودش بسی شکنجه بود!

انقدر راه رفته بودم که رگ پاهام گرفته بود !!! از انقلاب تا خود آزادی رو راهپیمایی کردیم!

فکر کن!!!تازه من شب قبلشم بیخوابی زده بود به سرم تا خود 3 و نیم 4 بیدار بودم! دوباره 6 بیدار میشم دوباره 9 مثل جن زده ها بیدار میشم!!!! به دوستم اس میدم میگم من همین الان چشمامو باز کردم!!!! نه و نیم نمیتونم سر قرار باشم قرارمون ساعت ده!

خلاصه رفتیم و ساعت ده نیم رسیدیم مترو قلهک! نسبتا خوب بود!یعنی تونستیم بشینیم!اما امان از انقلاب! فقط یه رفع طول کشید که از مترو بیاییم بیرون! دراین حین یکی از همین خانومای سانتی مانتال!! برگشت بهمون گفت کجا میرید؟ مگه نهار میدن؟؟؟؟؟؟!!!

این اولین تیکه ای بود که بهمون انداختن!بعد از راهپیمایی هم رفتیم برج نگین قلهک! دوستم از فروشنده یه سوالی کرد که مشتری کنارش به مسخره برگشت گفت آره برید اونجا به اونایی هم که از راهپیمایی اومدن غذا میدن!!!!

میتونسیم جوابشو بدیم ها ! اما در شان خودمون ندیدیم که بخوایم با این آدم های زبون نفهم کل کل کنیم خلاصه از مغازه اومدیم بیرون! اتفاقا اونجا یه جعبه شیرینی با چندتا ساندیس گذاشته بودن اما انقدر ازون حرف خانوم سانتی مانتال! ناراحت شدیم که با اینم که گشنمو بود اما ازش گذشتیم اومدیم بیرون غذا خوردیم!!!تو راهپیمایی هیچ کیک و ساندیسی بهمون نرسید!!!

خلاصه ساعت سه نیم جنازه رسیدم خونه!!! فقط بیست دقیقه تونستم استراحت کنم! بعدش باید به جت حاضر میشدم تا به اتفاق خانواده بریم جشن جامعه پزشکان!!!!تا ساعت یازده!!!!ولی انصافا خوش گذشت!برنامه های خوب و جذابی داشت! گروه رستاک ، ماهی صفت ، کنسرت خواجه امیری و...! هنرمند ها و مجری خوبی هم دعوت کرده بودن!

رضا کیانیان، داوود رشیدی، احترام برومند ،سروش صحت و محمد صالح علا !!!

نمیدونستم رضا کیانیان تحصیلات حوزوی داره!با انتقادش و حرف هایی که میزد خیلی حال کردم!!!

معلوم بود که واقعا آدم پخته و جا افتاده ای! به دکتر صدر انقدر قشنگ انتقادش رو راجع به تعطیل شدن خانه سینما مطرح کرد که بنده خدا هیچی نتونست بگه!!!

خلاصه 22 بهمن به یادماندنی و متفاوتی برام بود...

هیچ وقت تا حالا تنها با دوستم راهپیمایی نکرده بودم اونم این همه مسیر رو :)))

بعدا نوشت: ی چیزی یادم رفت راجع به جشنی که رفته بودیم بگم: اول اینکه دست بانیش یعنی عمه ام درد نکنه که برای کل خانواده بلیط جور کرده بود و سعی کرده بود همه تو این جشن باشن! تشکر ویژه هم من باید از نفسم یعنی ( زن عمو هنگامه ) بکنم!

چون من نمیخواستم به این جشن برم و قصد داشتم بلیطم رو بدم به مامانم چون گویا دوتا بلیط برا مامانم اینا کم بود! لذا من نمیخواستم بیام اما به خاطر نفسم که گفت باید باید باید بیای تصمیمم عوض شد... نتونسم بهش نه بگم! و ممنونشم چون هم بلیط مامانم اینا جور شد هم من اومدم هم خیلی خوش گذشت!

الهی صدهزار مرتبه شکر...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:43 توسط خودم| |

میدونید چیه؟

هرکاری میخوای کنی تا یه شروع دوباره داشته باشی اصلا نمیشه!

دیروز رفتیم دانشگاه! سر کار گروهی باید یک ساعت زودتر از شروع کلاس دور هم جمع میشدیم!

و تمام این یک ساعت رو داشتیم به این موضوع فکر میکردیم که چه جوری خلاصه هایی که هرروز باید بنویسیم رو به هم منتقل کنیم تا کسی متوجه نشه و پس فردا واسمون داستان نسازن و...

همه ی این دردسرها برا اینکه سرگروهمون یه آقاست!!!

بگذریم آخرش به این نتیجه رسیدیم که ملت تو روز روشن راحت مواد میفروشن و هزار تا غلط دیگه میکنن اون وقت ما واسه یه کار درسی انقدر در فشار هستیم!!!!!!!!

البته گویا این فقط مربوط به گروه ماست ! به دانشگاه های دیگه هم سر زدم تو گروه های دیگه هم رفتم دیدم جوی که در گروه ما حاکمه در هیچ جای دیگه به این شدت حاکم نیست!

یه عده دانشجوی بیکار نشستن ببین کی چی میگه فورا براش بسازن!!!

خود طرف هم  هنگ میکنه وقتی میشنوه که چه چیزهایی براش ساختن!!!

به زندگی شخصی استادامون هم کار دارن دیگه دانشجوها که چیزی نیس!!!

دیگه حالم به هم میخوره...

نمیدونم چرا خسته نمیشن ازین همه حرف؟؟؟؟؟؟؟؟

تا میومدن  پشت کسی حرف بزنن به نوعی ناراحتیم رو ابراز میکردم و خداروشکر انقدر شعور داشتن که دیگه ادامه ندن

اما حالا خیلی راحت طرف اومده برا من دلیل میاره میگه: نه فلانی مدلش این طوریه که حرف تو دهنش نمیمونه!!!میره به همه میگه بهشونم میگه قول بده به کسی نگی ها!!!!!! لذا این تو گروه نباید باشه!!!!

از شدت ناراحتی سکوت میکنم و هیچی نمیگم تا تمومش کنه...

هرچی از دیروز تا حالا با خودم دارم فکر میکنم که امکان نداره فلانی که اندازه یه دوست صمیمیم میشناسمش اینطوری باشه!!!!اصن با عقل و منطقم جور در نمیاد!

آخه بیشتر این خصوصیت خودش رو داشت میگفت تا اون فرد!!!!

اتفاقا اون فرد هم که اسمش سارا باشه امروز با من نزدیک دوساعت حرف میزد! و بدون اینکه اسمی از کسی بیاره و بخواد غیبت کسی رو بکنه با چشمانی پر از اشک میگفت دیگه خسته شدم! ازین آدم هایی که ادعا دارن ولی...

بهش میگم منم مثل تو ! احساس میکنم بودن تو این گروه برام شکنجه اس... متنفرم از این همه خاله زنک بودن! اینکه تمام دغدغشون این چیزاست!

تصمیمی که گرفتیم این بود که فاصله بگیریم!

بابا امر به معروف نهی از منکر هم تا یه جایی دیگه!

آخرین مرحله اش گویا همین ترک ارتباطه که آروم آروم  اجراش میکنم...

دودش تو چشم ماهم میره...

نمیخوایم کور شیم!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 0:8 توسط خودم| |

فردا برای من آغاز ترم جدیده!

ترمی که احساس میکنم ایندفعه با همه ی ترم ها متفاوته!

این ترم با یک رویکرد دیگه و نیت دیگه در کلاس ها حاضر میشیم  در درس میخونیم و...!

من و 5 تن دیگه از دوستان گروهی تشکیل دادیم که باید برای رسیدن به اهداف گروه باید به کمک هم و در کنار هم تلاش کنیم تا انشالله به نتیجه ی مطلوب برسیم

پ.ن: در حال نوشتن این پست بودم که یکی از دوستان آن شد و منم که سالی یکبار مسنجرم بازه لذا فرصت رو غنیمت دونستم و بهشون چیزی که مدت ها بود میخواستم بگم رو گفتم و خداروشکر که تموم شد و بالاخره گفتم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 1:22 توسط خودم| |

Design By : Night Melody